|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ وشیرین روزها روز پوچی همچو روزهای دگر سایه ای ز امروزها دیروزها مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در خزانی خالی از فریاد و شور یا زمستانی غبارالود و دور چشمهایم همچو دالانهای دور گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد دور می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تار موئی نقش دستی شانه ای می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا خاک میفشارد دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک لیک: گور من گمنام می ماند به راه دور از افسانه های نام وننگ (فروغ فرخزاد ) + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 19:8 توسط من |
هان ای پرنده مهاجر بادها فریاد غربتم را به شهر نمی برند و دیوارها همچنان به کوتاهی قدم می خندند و بلندتر می شوند شب این کهنه قبای سنگین فرو میبرد در سکوت رویاهایم را دستانم به پنجره نمیرسد تا بنویسم جواب سئوال شبنم را که می گفت: روزگارت چگونه میگذرد؟ تو ای پرنده مهاجر ای تنها رهگذر سرزمین رویاهایم به امید آمدنت همچنان چشم در راهم تا فریادم را به شهر یادها برسانی منتظرم همیشه منتظرم که بیایی... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 13:37 توسط من |
انکار نمی کنم شعر هایی را که نوشتم بر بالهای پروانه ای که روزی نشست بر گلهای پیراهنم این بار: بماند یادت دم رفتن که دست میکشی به موهایت تصویرت را در آینه جا بگذاری که باور کنم دنیا جهنم زیبایی است حالا!!! که دستهای تو سنگین ترین گوشواره های جهان را به گوشهای من آویخته اند!بگذار لب بزنند تمام مردم شهر ملامت مان را امروز:!!!!!!!! چشم آینه در انتظار توست + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 10:36 توسط من |
دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم .... با یک نگاه مهربون ...همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ می کرد... گریه کرد ... گفت دلش برام خیلی تنگ شده ... می خواستم ببوسمش و اشک هاشو از روی صورتش پاک کنم.... ولی نتونستم!!فقط نگاهش کردم........ اون رفت ولی سنگ قبر من خیس خیس بود... ( به یاد تو نسترن که خیلی بی انصافی) + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 22:20 توسط من |
پرسیدم عبرت چیست؟ گفت:پند و تجربه نوعی کسب دانش از آموزگار روزگار گفتم:چگونه همه اینها را کسب کنم؟ گفت:با دیدن شنیدن و درک کردن. البته خوب دیدن و خوب شنیدن و خوب درک کردن. تازه اگر همه اینهایی را که گفتم خودت با اختیار یاد نگیری...بعضی ها را روزگار به قهر و جبر به تو آموزش خواهد داد . پس سعی کن عبرت بگیری و مایه عبرت نشوی...همین.!! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 8:11 توسط من |
مهربان ترین امروز هوای دلم ابری است . برای لحظه ای با تو بودن و برای غوطه ور شدن در اقیانوس پرتلاطم چشمانت یک موج کوچک و یک قایق بادبانی زیبا و یک مهتاب شاعرانه کافیست. کاش میدانستی که جدایی از تو قندیل گریان چشمان ترم را خاموش کرد. اما اکنون زمان این است که با تو عشق را ترجمان باشیم برای دل های عاشق. برای آوارگان در کوی دلدادگی و برای رسوایان محبت و اسیران زندان عشق. باید به آنها بفهمانیم که امروز روز عشق است روز گذشتن از خود و رسیدن به ماست باید دست در دست هم و همنوا با هم بگوییم میتوان با کمک هم قله های پرپیچ و خم و دره های ژرفناک جاده عشق را پیمود و به دشت محبت رسید جایی که شاپرک ها و قاصدکان زیبا آزادانه به این سو و آن سو می پرند و کسی را یارای باز داشتن آنها نیست. ای مهتاب زیبای زندگی من! من با خود عهد میبندم تا پیمان دوستی مان را بر روی شن های زیبای دریای محبت هک کنم تا یادآور نفس های عاشقانه مان در کنار هم باشد.... به امید روزی که دست در دست تو در جشن تک گل دوستی ...تنها زوج خوشبخت ما باشیم. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 21:34 توسط من |
نمیدونم چرا مدتیه که با هم غریبه شده ایم؟ گویی دیگر تو را نمیشناسم.......دیگر زبان نگاهم را نمیفهمی....دیگر موسیقی دوستی را از لابلای کلامت نمیشنوم.....دیگر در دریای زیبای چشمانت امواج مهر را نمیبینم.......غریبه شده ایم با هم!! در چنگال غم اسیر هستم. دریای چشمانم اسیر طوفان سهمگینی شده....گل لبخند بر لبانم پژمرده ....غمین و خسته بر ساحل خیال نشسته ام و به امواج رویا مینگرم.......به دوران زیبای با هم بودنمان میاندیشم .... به شیطنت های دوران دانشجوییمان....گر چه همراه با مشکلاتی بود .......ولی زیباترین بود برای من چون با مهربانی چون تو بودم......پری....چهره ات در آسمان قلبم میخندد و چشمانم با دیدن نگاهت میگرید! آخر گناه من چیست؟ گناه من چیست که پشت حصار بلند سکوت تو تنها و غریب ایستاده ام و مرا راهی به قلعه قلبت نیست!!!!چرا مرا میرانی؟ گناه من چیست؟ نمیدانم ندانسته کی و چگونه قلب مهربانت را شکسته ام؟ اما از گناه من درگذر ....التماس میکنم.....چون محبت تو را با تمام دنیا عوض نمیکنم.......تا کی فریاد سکوت؟ تا کی؟ قصد نداری آنچه را در دلت میجوشد بر زبان بیاوری؟ خسته شدم از این همه سکوت و سردی! گرمای کلام دوستانه ات را میهمان خانه سرد قلبم کن. بیا و همچنان با بزرگواری خودت گل دوستی را در گلخانه دوستیمان از نو بکار ........مگذار در کوچه های خلوت قلبم دنبال رد پای خاطرات گذشته باشم......گذری کن از کوچه های قلبم تا عطر حضورت مستم کند. تا بار دیگر کودکان بازیگوش اشک بر مسیر گونه ام بدوند و پروانه های شوق در آسمان قلبم به پرواز در آیند. بیا که تنها هستم و تشنه! تشنه جرعه ای مهر و محتاج ذره ای محبتت! بیا که منتظرم فدایت سیمای تنهای تو............. از گناهم درگذر لطفا + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 11:3 توسط من |
دریای افکارم دچار طوفان سهمگینی شده..... در این طوفان همچو کشتی به گل نشسته در انتظار معجزه ای زیبا هستم... ماهی های کوچک و زیبای خاطرات با تو بودن در اعماق اقیانوس افکارم به زیبایی جشن گرفته اند و به آن چند ساعت محدود در کنار با تو بودن دل خوش کرده اند.....ستاره دریایی دلم....بیا با من همسفر شو و در جشن این نازی های مرا دعوت به رقصی زیبا در آغوش مهربانت کن........ ای عروسان سپید پوش اقیانوس کجایید؟ تا شاهد یکی شدن ما باشید.بیایید و در بزم عاشقانه ما شما هم پایکوبی کنید.......منتظرم...نگاه عاشقم را بیش از این در انتظار نگذارید... آه چه زیباست این حس و نیاز عاشقانه .. فقط ای کاش اختاپوس خبیث دست از سر من بردارد..و با ؟آن بازوهای بی ریختش بیشتر از این با دل من بازی نکند........نه دیدی مطمئن بودم خواهد آمد. مهربان ترین تنها تویی که میتوانی در این گرداب خطرناک ناجی من باشی..بیا و سکان افکار و رویاهایم را با دستان پرتوانت بگیر و به ساحل آرامش برسان ... مگذار من تنها عاشق ساحل نشین اشک باشم. + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 10:2 توسط من |
سلام باز اومدم با کوله باری از غم و خستگی! اومدم تا درد دل دلم را بر کاغذ سپید بنشانم و کمی سبک شوم . آمدم تا بگویم از انتظار خسته شده ام ! آنقدر چشم امید به پنجره آینده دوخته ام که از دیدن متنفرم و خسته شده ام . از بس صبح ها با امید برخاسته و شبها با اشک خفته ام .خسته شده ام ! همه رفته اند. همه...............من مانده ام . تنهای تنها در دیار زندگی . بی یار و یاور بدون تو ...بدون تو که تمام زندگی ام هستی! هر شب با ابریشم خیالت تاریکی را به سپیدی صبح می دوزم اما ...........اما صبحدم باز هم خبری از تو نیست و آنچه در دستم باقی است جامه ای است از تار تنهایی و پود انتظار بر قامت لحظه ها! چه فایده از عشق گفتن ؟! وقتی تو حتی به غرور ترک خورده من هم اعتنایی نمی کنی. زیر فشار حرفها و طعنه ها پیکر نحیف غرورم خرد می شود و عجیب است که تو صدایش را نمیشنوی ........به سراغم نمی آیی ! و من ...تنها با چشمانی بارانی از فراق و قلبی آکنده از اندوه همچنان به آینده چشم میدوزم به امید روزی که شاید تو زنگ این خانه را بزنی و باز گردی در باتلاق نا امیدی دست و پا میزنم . در انتظارم تا بیایی و دستان لطیف عشق را به سویم دراز کنی و مرا از تنهایی برهانی و با هم به اوج قله خوشبختی پرواز کنیم . مدت هاست که منتظرم.......منتظرم اما از تو خبری نیست . گاهی با خودم میگویم . نکند پایان قدم زدن من در روزهای مه آلود انتظار سقوط در دره تنهایی باشد و تو نیایی ! اما نه...... قلب تو مهربانتر از آنست که چشمان منتظر من..رد پای خیس اشک بر گونه هایم ....بلور ترک خورده قلبم و غرور خرد شده ام را ببیند و کاری نکند که تو بیایی ! تو می آیی ... می دانم آغوش قلبم گشاده است تا بار دیگر پیکر لطیف کودک عشقت را در خود بفشارد...بیا که فرصت کوتاه است و قاصدک لحظه ها در آغوش نسیم زمان به تندی از بام عمر من و تو میگذرد . اگر تعلل کنیم روزی خواهد رسید که خزانه عمرمان از سکه های طلایی دقایق تهی شده و دیگر فرصتی باقی نمانده است . بیا تا دیر نشده بیا.......... + نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 12:25 توسط من |
می خواهم تو را توصیف کنم اما چگونه؟ کلمات از وصف تو عاجزند . در قطره های لطیف باران و لابلای گلبرگهای گل سرخ و میان بالهای رنگارنگ شاپرک ها در جستجوی تو هستم . سراغت را از پرستو های مهاجر و قاصدکهای خوش خبر میگیرم و هر روز به دنبال رد نگاهت از کوچه های دلتنگی عبور و عطر یادت را دنبال می کنم . می دانم که تو همچون بهار تا ابد ماندگار و جاودانی..... + نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 12:13 توسط من |
|
| ||||||